دوستپسر موتورسوارش، یک روز بارانی، سر پیچ خیابانی که هیچوقت اسمش را به خاطر نسپرد، از جاده بیرون رفت و دیگر برنگشت.در وسط روز، در زیر نور سرد اروپا، نگاهش همیشه به یک نقطه دور دوخته است.دیگر عینکی نیست.
هیچ چیزی توی لندن او را به خانهاش نزدیک نمیکند. نطق انگلیسیاش خوب است، اما لحنش از جایی میآید که انگار از جهنم یک زندگی دیگر آمده، از جایی که نمیتوان به خوبی درکش کرد.
به مردها فکر نمیکند. همیشه با خود در جنگ است، بین اجباری که در خودش میبیند و آزادیهایی که به نظرش بیمعنی هستند.
باران می بارد.کنـار جاده سارا دیگر منتظر نیست. مرگش مثل یک تصادف به او نزدیک تر میشد مثل خاطره ای از آخرین برخورد در خیابانی که نامش را فراموش کرده بود.
محمدحسن طباطبایی جعفری